![]() |
![]() |
|
مرا كسي نساخت ،خدا ساخت، نه آنچنان كه "كسي مي خواست"، كه من كسي نداشتم. كسم خدا بود،كس بي كسان. او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست. نه از من پرسيد و نه از آن ـمن ديگرم ـ من يك گل بي صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دميد. و بر روي خاك و در زير آفتاب، تنها رهايم كرد. مرا به خودم واگذاشت. پروردگارم مهربان من، از دوزخ اين بهشت رهايي ام بخش! كسي را برايم آفريدي كه در او آرامش يافتم دردم درد بي كسي بود. دارم به حال و هواي اين شهر بهت زده دوباره عادت ميكنم ولي دلم اونجاست زير ناودون طلاش. تو مسجدالحرامش .واي از عرفات و جبل الرحمتش و شبهاي منا تو چادرها و چه زيبا بود رفتن با ماشينهايي كه سر نداشت وسوختيم زير آفتاب حرمش! |
|
+ نوشته شده در
2008/1/3ساعت 23:3 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|
lt;br> Omide-Khaste.Blogfa