![]() |
![]() |
|
|
چشمهای خسته و بی رمقش به آرامی روی تصویر توی آئینه لغزید
در پس چهرهای که دیگر غبار سفید گذشت زمان بر آن نشسته بود
حسی شکست خورده تکاپو می کرد تا او را در دریای یاس غرق کند گذشت سالیان متمادی کم کم امید به وصل را به نیستی می کشاند
و او آنقدر فهم داشت تا این شکست را باور کند. او شکسته بود.
این حقیقتی بود که باید درک کرد. دست و پا زدنهای چندین ساله و امید های واهی اش نتوانسته بود جبر ناکامی را از پای درآورد.
و حالا بعد از دیدن برف سپید زمستانی بر سیاهی های سر و صورتش دیگر به این یقین رسیده بود که دنیا از عشق برای او سهمی قائل نشده است. " آری این حقیقت است و باید با آن کنار آمد دوران عشق به سر رسیده!" این حس کور و ناکام سعی میکرد تا او را به گوشه ای خلوت وتنها
و دل سر شار از نیاز و احتیاجش را به وادی یاس بکشاند.
جنگ دل و عقل مغلوب شد.تا جایی که دیده بود وشنیده بودهمیشه حق با دل بوده
و عقل با ضوابط خشک خود راهی در فطرت نیافته. اما اینجا این عقل بود که به فریادش رسید.
در این برهه از تاریخ اگر چه قسمت بسیار کوچکی بود اما به هر حال حق با عقل بود .
آیا انسانیت تو فقط در همین خلاصه می شود؟!
آیا به دلیل از کار افتادن یکی از نقاط زندگی باید کارگاه حیات را تعطیل کرد؟! عقل او را فرمان تسلیم داد . فرمان رضا وتوکل داد.فرمان سجود داد. "الهی وربی من لی غیرک" عقل گفت: آیا به خدایت اعتماد نداری ؟آیا افسارت را بدست دل می سپاری ،
که میخواهد تورا به ورطه ناسپاسی و یاس بکشاند؟
آیا پائین تر از خود را نمی بینی؟آیا راضی بودی که به قسمت کوچک زندگیت برسی
و این نعم فراوان را نداشته باشی ؟آیا اگر درصد ببندی به خالقت مدیون نمی شوی؟
آیا فکر نمی کنی که خالقت تو را فقط برای خود می خواهد؟
پس معطل نکن ! دل را فراموش کن .عشق را فراموش کن .
محبت را فراموش کن.بسوز وبساز.این سوختن در مقابل سوختنهای دیگر هیچ
کار آسانی است . بخاک بیفت.صبور باش .کار کن.
دنیایت رو به اتمام است.می گویی نه؟!پس دوباره در آئینه نظرکن!
همین!
داره بهار میاد سال جدید و عمری که گذشت...
آخیش کلاسها تمام شدو فردا آزمون ورودی بچه هاست..
کپل هم این روزها بیشتر برام وقت میذاره
از ماه اسفند خیلی خوشش میاد..! |
|
+ نوشته شده در
2008/2/28ساعت 23:20 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|
lt;br> Omide-Khaste.Blogfa