![]() |
![]() |
|
|
مدتیه میترسم در این مورد بنویسم چون روح خوبی تزریق نمیکرد... بحث خلوت یه بحث مهم و جدی در اخلاقه.خلوتی که به یمن زمونه ی جدید و دنیای تکنولوژی بسیار در دسترس شده..!و مثالش همین اینترنته و دنیاهای مجازی که قابلیت گمنامی را به همگان میدهد..!! نمی دونم چقدر برای خلوت داشتن و قدر دونی خلوت هاتون برنامه دارین. هیچوقت این سخن تکراری و کلیشه ای از یادم نمیره که فرمودند: تا خلوت نداشته باشی جلوت نخواهی داشت. آنچه مس وجود تو به طلا مبدل میکنه و آنچه آهن دلتو به فولاد همین خلوته..! اغلب مردم مخصوصا ما ظاهرالصلاح ها در عموم بسیار با نزاکت در مادیات و معنویاتن اما همچو منی....چون به خلوت میروند....!!!!؟؟؟؟ اونجایی که وقت امتحان برابر خداست خلوته.که در شلوغی ما امتحانا مونو به مردم پس میدیم و اینجا موفق شدن کار ساده ایست... اونجایی که فقط خودتی و خدا و طبق روایات شیطون هم هست باید ببینیم چند مرده حلاجی؟ اول اینکه خلوت داشته باش عارفانه و آرزوی خلوت در جایی که کسی صدای هق هق غریبانه ات را نشنود و چه لذتی داره با محبوب درد دل کردن و نجوا و آه و اشک.. دوم اینکه مراقبت کنی از خلوت هایی که بی برنامه برات میاد. آیا میتوانی جلوی چشم و گوش و دل را بگیرم و به خدای نگران اثبات کنم می تواند به عبدش افتخار کند؟ آیا انگشتانی که بر کیبورد می لغزد چشم او را که با نگرانی مطالبم را دنبال میکند می بیند؟ ببینید ..!یه روز میاد که هیچکسی غیر خودت و نفست نیست.پس یا علی. بگو یا جبارالجبابره.. وحرکتی دیگر. خدایا من خلوتم را نمی توانم کنترل کنم مگر تو بیایی.. الهم انی استغفرک من کل انس بغیر قربک. همین..!
داشتم عشق و می باختم و زندگی رو گم می کردم داشتم معنای سبز زندگی رو کمرنگ و کمرنگ تر میکردم می خواستم بگم از طرف همه بگم به (سلامت یار خوش) اما دوباره اومد و من و پیدا کرد همون نور سبز دیگه نمی ترسم نه از حجم سرما می ترسم نه از فرود آوار و برف و یخ وحشت دارم اگر محبت کم رنگ شده ،دل آدمها گرفتاره،قلبها نومید شده، من کم نمیارم تو تاریکیترین لحظه ها هم باورم شده، باورم شده زندگی می تونه حتی با یک بهونه کوچیک روشن بشه باهرنشونه ای هر چندساده راه و مسیرم و نشونم بده این زندگی با یک قلموی ساده هم پر رنگ میشه حتی با یک مدادتراش کوچیک هم لبه های کندش تیز میشه با یک پاک کن معطر هم خط خوردگی هاش پاک میشه آره این عشق است که تو زندگی ما اومده تا با مابسازه اومدتا اگرتوی کوچه پس کوچه های دلامون شمعی خاموش شدبا نوری سبز بیاد مهتابیش کنه اومده بگه نمی ذارم کم بیارین اومده تا همه ترسها و نگرونیها رو غیب کنه اومده تا هر لحظه هدیه ای ببخشه از جنس نور امشب هم اومد تا توی یک صندوقچه کوچیک چندتا سیب سرخ و زرد و سبزبیاره و به زندگی ام پیشکش کنه اگر این فقط یک قصّه است اما شده تموم زندگی من این قصّه قصه عشق است و سیب است و خداست
ـ فردا میاد خدااااا
ـ چه خوب شد که باهاش شریک شدم حتما خدا بهمون نگاه میکنه.. ـ
|
|
+ نوشته شده در
2008/2/4ساعت 23:40 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|
lt;br> Omide-Khaste.Blogfa