![]() |
![]() |
|
|
این داستان راقبلا هم نوشتم ولی زیباست.. درزمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود و فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بود آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودن ناگهان ذكاوت گفت بياييد يك بازي كنيم مثلا قايم باشك همه قبول كردند ديوانگي گفت من چشم مي گذارم چون هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد ديوانگي جلو رفت و كنار ديواري چشم كذاشت و شروع به شمردن كرد يك دو..........لطافت خود را به شاخه ماه آويزان كرد خيانت داخل انبوهه از زباله ها پنهان شد اصالت در ميان ابرها هوس به مركز زمين رفت و طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود رفت ديوانگي مشغول بود هفتاد نه هشتاد ............ همه پنهان شدند به جزعشق جاي تعجب نيست همه مي دانند
كه جاي پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي داشت به پايان ميرسيد نود هفت ...... .ناگهان عشق پريد در ميان بوته هاي گل شمارش تمام شد اولين كسي را كه پيدا كرد تنبل بود چون تنبليش آمده بود پنهان شود سپس لطافت بعد هوس و به همين ترتيب همه را پيدا كرد به جز عشق از يافتن عشق نا اميد شده بعد كه حسادت در گوشهايش زمزمه كرد او پشت بوته هاي گل است ديوانگي شاخه اي برداشت و آن را به شدت در بوته گل سرخ فرو كرد ناگهان صداي ناله اي بلند شد عشق از پشت بوته ها بيرون آمد اما او كور شده بود ديوانگي فرياد زد من چه كردم چگونه مي توانم تو را درمان كنم عشق گفت تو نمي تواني مرا درمان كني از آن روز است كه عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار او .
خيالت ولم نميکنه... نيستي که ببيني ديگه هم زندگيم شده روياي شيرين تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم مي خواست هميشه با تو باشم... ولي به چشم خودت ديدي که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داري در مسير سرنوشتت حرکت کن...
ببخشید که بد جور شده مشکل فنی دارم
|
|
+ نوشته شده در
2008/1/30ساعت 23:9 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|
lt;br> Omide-Khaste.Blogfa