![]() |
![]() |
|
اینروزها شده ام همان کودک تنهای مستاصل مغموم پشت پنجره که پرسان ودرمانده روزهای زندگیش را مینگرد. وشاید همه چیزی که برایش مانده همان قطره اشکیست که توی چشمانش حلقه میزند روزی هزاربار اما سیر نمی بارد. نمیدانم چراهنوز اینجا مینویسم دل نگفته هایم را. شاید بخاطر روزهایی که اورا صادقانه نوشته ام بی ترس از تحقیر وسوال. شاید برای نگفته هایی که هیچ وقت ننوشتم ونمیدانم مینویسم بعدها یا نه. شاید برای اینروزها که قضاوت کرده ام وقضاوت شده ام ونمیدانم به حق یا ناحق. اصلا این روزها هیچ چیز نمیدانم. او را نمیدانم.زندگی را نمیدانم.تو را نفهمیده ام.اتفاق را که دیگر هیچ. با عجله برایت مینویسم از پی کوتاه نوشته های این پیامهای کوتاه بی احساس لعنتی که هزار احساس خوب وبد را ناخوآگاه بر می انگیزند. دلم گرفته.شکسته ام.خسته ام.نتیجه اش بهتر از یک نوشته تند نمیشود. بخاطر اعتمادهایم.بخاطر اعتقادهایم.بخاطر احساس لعنتی آدمیزاد ....... تو که بیخیال وتوجیهی شبم را مسکوت میگذاری ومیروی. مدتها بعد اسم توجیه وتوضیحت را منت میگذاری وبعدترها بر عکس من آرام وبا تامل محاکمه کرده ای مرا وحکم محکومیتم یحتمل سند شجاعت کلامت شده . خوب لابد این هم یک جور عدالت مدرنیزه است که من بی نمک شور شده ی لفافه پیچ باید از فیلترش میگذشتم.! خسته نبوده ونشده ام هیچگاه از دل به حرفهای دلتنگ دوستی دادن. اما باید میدانستی که اعتماد واحساسم شکننده اند. همیشه از اینکه سربار احساس کسی شوم ترسیده ام. گذشت........ همینا..!
خانه اي خواهم ساخت ازدو بيد تنها و به روي بامش شاخه اي از گل ياس آبي ورديفي از نسترن سبز مي آويزم و درون حوضش که به تنهائي اين قلب من است از قرمزي خون دلم دو حَزين ماهي خوش رنگ رها خواهم ساخت
|
|
+ نوشته شده در
2008/5/18ساعت 23:3 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|
lt;br> Omide-Khaste.Blogfa