![]() |
![]() |
|
يک بنده خدايي وارد قبرستاني مي شود. سر هر قبري مي رود،
مي بيند سنّ مرده خيلي کم است. شش سال، دو سال، هفت سال ... .
مرد تعجب مي کند. از متولي قبرستان مي پرسد:
« آقا اينجا قبرستان بچّه هاست. »
جواب مي دهد: « نه آقا. اينجا همه نوع مرده اي داريم. پير، جوان، بچه ... » مرد مي گويد: « پس چرا من هر چي نگاه مي کنم، همه شش هفت ساله اند.» متولي قبرستان مي گويد: « ما در شهرمان يک عالم عارفي داريم
که اعتقاد دارد سنّ واقعي آدم ها به عقل و خردي است که دارند
و در زندگي آن را به کار مي گيرند؛ نه به تاريخ به دنيا آمدنشان.
در شهر ما هر کس مي ميرد مي برند نزد اين عالم،
و او سن واقعي مرده را مي گويد و همان را روي سنگ قبرش مي نويسند. اين قبري که روي سنگش نوشته شش ساله، در شناسنامه شصت و پنج ساله بود. اين يکي که نوشته دو ساله، در شناسنامه چهل ساله بود. اين يکي که نوشته هشت ساله، در شناسنامه نود و سه ساله بود.... خود من هم يک روز رفتم پيش اين عالم و پرسيدم سنّ واقعي من چقدر است؟ عالم گفت: برو جوان. برو که تو هنوز به دنيا نيامده اي. »
چه جالب اگه بگم کادو منو یادش رفته بود بیاره ولی شام تولد را خورد |
|
+ نوشته شده در
2008/5/18ساعت 6:48 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|
lt;br> Omide-Khaste.Blogfa