![]() |
![]() |
|
|
این حال و روز من است بشناسینم...
یا فتاح!
رفتي در نانوايي نان بگيري، چشمت افتاد و دلت رفت . عاشق شدي. يك عشقي هم هست كه نمي شود گفت . برگرد بيا خانه . خوب هم مراقب باش ، قشنگ مراقب باش كه عشقت را يادت نرود . بعد صبر كن ، يك خلوتي كه پيدا كردي ، همه كه رفتند خوابيدند و تو بيدار ماندي ، سر و لباست را مرتب كن . قشنگ . تميز . يك كاسه آب بگذار جلوت . بهش بگو . بگو عاشق شده ام. بگو راه فرار ندارد بگو تقصير از من نبود . بگو بگو بگو تا آب چشمت و آب كاسه با هم يكي شود ياد گرفتي خوب ؟ آب مي رود ، اما عشق نمي رود . عشق به آن بزرگي كه از سوراخ پارچه رد نمي شود كه . مي ماند . دستمالت را گره بزن و بگذار زير بالشت
براي هركدام هم يك دستمال مي گذاشت زير بالشش . چي شد ؟ خوب زير سرش بلند شد ديگر زير سرت بلند نشود ديگر . عشق يكيش هم زياد است اگر عشق باشد .
زرد مي شوي . نزار مي شوي . ها؟ نمي شوي ؟ مي پرسند ازت كه چه شده ؟ نگويي ،نگويي عاشقم عشق كجاست ؟ بگو درد كليه دارم . دروغ كه نگفته اي كل وجود درد مي گيرد . بگو : آي از كبد . كبد يعني رنج ديگر .كم كم چي مي شود ؟ هي آب مي شوي . آب مي شوي . دكتر هم كه نمي روي . نكند معتاد شده اي ؟ مي گويند ديگر ؛ تو ديگر اصلا حرف هم نزن . سرت را تكان بده كه بعله . بگو بعله من معتادم . كي از من معتاد تر ؟ آن وقت كي مي تواند مرا ببرد ترك بدهد ؟
اما آن ها كه ديدند مي گويند يك روز گفته " هر كه عاشق شود و نگويد و پنهان كند و بميرد ، ... " منتظر بقيه اش هستي ؟ بقيه ندارد كه . چي بهتر از اين ؟
نمي دانم با كدامين رنگ، در كدامين روز، از كدامين پنجره ...
مي توانم به خلوت عاشقانه ات راه پيدا كنم
و مي ترسم از لحظه اي كه رنگها مات،
همه ي روزها شب،و همه پنجره ها بسته شوند
و چشمانم در جستجوي جسم پاك وروحانيت
بر تك درختي خشك و برهنه ثابت بماند .
|
|
+ نوشته شده در
2008/4/2ساعت 23:12 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|
lt;br> Omide-Khaste.Blogfa