![]() |
![]() |
|
|
میان دیروز آبی با امروز بارانی به قدر خودخواهی هایمان فاصله بود. همیشه فاصله بود حتی به قدر یک حس بودن در کنارت امروز تنها شده ام با تنهاییهایم وهر از گاهی خدا .که گاهی یادم میآید واغلب وقتها او باید یاد من باشد که غرق نشوم. روزها را میپیمایم بی که روشنی امیدی بیابم. درمانده میشوم ومی اندیشم به زندگی پر از تکرار بیحاصل که تمام
نمییییییییییییییییییییییییییییییییییشودددددددددددددددددددددد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا ؟؟؟ برعكس تو من ديگر روزي ندارم شب و روزم يكي شده ،تيره و تار – و ديگر قطره اشكي هم ندارم كه گاهي براي خودم بريزم ... من نيز نمي دانم چرا هنوز اينجا مي نويسم شايد براي انكه روزگاري با خودم عهدي داشتم و قصد بر آن دارم تا آخرين توان بر عهد خود بمانم ... نمي نوشتم ، نمي نويسم شايد براي آنكه نمي دانم چه بايد بنويسم كه تحقير نشوم – براي احساسات مسخره و ساده لوحانه ام ... حق يا ناحق بودن قضاوت را فقط خدا مي داند كه صداقت بوده است يا نه .... قاضي اوست و قضاوت را بر او ميسپارم و نيز مي دانم كه تو هم فقط او را قاضي ميداني اما دريغ از وقت و امان از دست گرفتاري كه اين روزها دمي خواب آرام را برايم حرام كرده است ... و تو خود ميداني كه منه هميشه ايستاده كوه غم بوده ام شايد براي خود .... آه امان از ناگفته هايت كه شايد هميشه در طنين صدايت فرياد زده است وحالا که میگی جیگرم را اتش میزنی اما دم نزده از نگفته ها و ننوشته ها ... ومن كه هميشه منتظر شنيدن بوده ام هربار نا اميد تر از هميشه پي برده ام كه نبايد بشنوم حرفها را !چرا كه احساس ادمي به قول تو لعنتي است ... يا شايد بايد اينگونه بگوييم هركسي لايق شنيدن حرفهايت نيست ... دلم به حال خودم ميسوزد كه چرا به خاطر زندگی که منم آرزویش را دارم اینگونه مرا به محاکمه بکشانی ام و به قضاوت محكومم كني مني كه تا به حال ساده و بي آلايش برايت گفته ام ناگفته هايم را ... شايد هم عدالتي نباشد شايد اصلاً عدالت به همان معني كه منو تو مي دانيم نباشد اما آنقدر ميفهمم كه بدانم پشت كلمات قطار شده ي پي در پي چه تفكري پنهان است!تو را میگویم.. و من كه تا به حال سربار كسي نبوده ام اين بار نيز دوست ندارم سربار كسي باشم حتي ... اما مي دانم با كسي كه صادقانه دوست داشته ام صادق بوده ام من نيز شايد عاشق نبوده ام چرا كه در جايگاه آن نيستم و نه لايق آن - اما صادقانه دوست داشته ام
میدونم در کنارت آرامشی دارم که خدایی است.. همینا..! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:14 توسط یارخوش |
|
اینروزها شده ام همان کودک تنهای مستاصل مغموم پشت پنجره که پرسان ودرمانده روزهای زندگیش را مینگرد. وشاید همه چیزی که برایش مانده همان قطره اشکیست که توی چشمانش حلقه میزند روزی هزاربار اما سیر نمی بارد. نمیدانم چراهنوز اینجا مینویسم دل نگفته هایم را. شاید بخاطر روزهایی که اورا صادقانه نوشته ام بی ترس از تحقیر وسوال. شاید برای نگفته هایی که هیچ وقت ننوشتم ونمیدانم مینویسم بعدها یا نه. شاید برای اینروزها که قضاوت کرده ام وقضاوت شده ام ونمیدانم به حق یا ناحق. اصلا این روزها هیچ چیز نمیدانم. او را نمیدانم.زندگی را نمیدانم.تو را نفهمیده ام.اتفاق را که دیگر هیچ. با عجله برایت مینویسم از پی کوتاه نوشته های این پیامهای کوتاه بی احساس لعنتی که هزار احساس خوب وبد را ناخوآگاه بر می انگیزند. دلم گرفته.شکسته ام.خسته ام.نتیجه اش بهتر از یک نوشته تند نمیشود. بخاطر اعتمادهایم.بخاطر اعتقادهایم.بخاطر احساس لعنتی آدمیزاد ....... تو که بیخیال وتوجیهی شبم را مسکوت میگذاری ومیروی. مدتها بعد اسم توجیه وتوضیحت را منت میگذاری وبعدترها بر عکس من آرام وبا تامل محاکمه کرده ای مرا وحکم محکومیتم یحتمل سند شجاعت کلامت شده . خوب لابد این هم یک جور عدالت مدرنیزه است که من بی نمک شور شده ی لفافه پیچ باید از فیلترش میگذشتم.! خسته نبوده ونشده ام هیچگاه از دل به حرفهای دلتنگ دوستی دادن. اما باید میدانستی که اعتماد واحساسم شکننده اند. همیشه از اینکه سربار احساس کسی شوم ترسیده ام. گذشت........ همینا..!
خانه اي خواهم ساخت ازدو بيد تنها و به روي بامش شاخه اي از گل ياس آبي ورديفي از نسترن سبز مي آويزم و درون حوضش که به تنهائي اين قلب من است از قرمزي خون دلم دو حَزين ماهي خوش رنگ رها خواهم ساخت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:3 توسط یارخوش |
|
يک بنده خدايي وارد قبرستاني مي شود. سر هر قبري مي رود،
مي بيند سنّ مرده خيلي کم است. شش سال، دو سال، هفت سال ... .
مرد تعجب مي کند. از متولي قبرستان مي پرسد:
« آقا اينجا قبرستان بچّه هاست. »
جواب مي دهد: « نه آقا. اينجا همه نوع مرده اي داريم. پير، جوان، بچه ... » مرد مي گويد: « پس چرا من هر چي نگاه مي کنم، همه شش هفت ساله اند.» متولي قبرستان مي گويد: « ما در شهرمان يک عالم عارفي داريم
که اعتقاد دارد سنّ واقعي آدم ها به عقل و خردي است که دارند
و در زندگي آن را به کار مي گيرند؛ نه به تاريخ به دنيا آمدنشان.
در شهر ما هر کس مي ميرد مي برند نزد اين عالم،
و او سن واقعي مرده را مي گويد و همان را روي سنگ قبرش مي نويسند. اين قبري که روي سنگش نوشته شش ساله، در شناسنامه شصت و پنج ساله بود. اين يکي که نوشته دو ساله، در شناسنامه چهل ساله بود. اين يکي که نوشته هشت ساله، در شناسنامه نود و سه ساله بود.... خود من هم يک روز رفتم پيش اين عالم و پرسيدم سنّ واقعي من چقدر است؟ عالم گفت: برو جوان. برو که تو هنوز به دنيا نيامده اي. »
چه جالب اگه بگم کادو منو یادش رفته بود بیاره ولی شام تولد را خورد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:48 توسط یارخوش |
|
امروز سر خاکتون خیلی اشک ریختم کمکم کنید که همیشه یاوریم کردید.. آقا..! يهو دلم هوائي شد گفتم بهتره بنويسم يعني دلم خواست! حتي نميدونم چي ميخوام بنويسم فقط ميخوام باهات حرف بزنم.....
همه عالم رو سرم خراب شده !!!
واقعا نميدونم....
از همه ی دوستان متشکرم شرمندم کردید و خجالت زده ...دعام کنید شاید این بار تولدم رنگ دیگری داشته باشد...بگذریم شما شادباشید.! همین..! همین که امشب گفت واسه تولدت چی بگیرم یعنی دوسم داره دیگه... وای که اگه میدونست همین دسته گل کافی هست با اون لبخند ملیح..! کار معالجاتم از فردا شروع میشه دعام کنید... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:13 توسط یارخوش |
|
ابرهاي آسمان هر سرزميني شبيه مردمان همان سرزمين مي بارند برای همیشه همین..!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:23 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|