![]() |
![]() |
|
سلام خداي مهربون ....خدا جون ببخشيد كه اينطوري دارم حرف ميزنم اما خوب ميدونمحرمت مهمون وميزاريد وناراحت نمي شيد خدا جوننمي دونم برا چي ازمن ناراحت هستيد كه تحويلم نمي گيريدخداي مهربون نگذاريدداغ دعا خوندن توي اين روزهاي آخر ماه صفربه دلم بمونهنگذاريد دوست ودشمن بهم بخندن وبگن اينو ببينيداينقدر سنگ خدا رو به سينه ميزنه خداش تحويلش نمي گيرهخداجون من حتي اون موقع كه به نافرماني شما مشغولم شما رو يادم نرفتهنه من خودمو از ياد بردم كه يه روزي اشرف مخلوقاتت بودمخدا ياميدونم... همه چيزو مي دونم ولي به اين روزهاي آخر قسم تحويلم بگيرخدايا اين جملات دعاي ابو حمزه ثمالي ودلم مي خواد تو اين دل شب فرياد بزنم بگم كه:آقايم شايد از درگاهت مرا راندیواز خدمتت دورم کردی يا شايد مرا ديدی کهحقت را سبک می شمارم پس دورم کردی!يا شايد ديدی از درگاهت روگردانم بدم داشتیيا مرا در مقام دروغ گويان يافتی ودورم انداختی!يا شايد ديدی شکر گزار نعمتهايت نبودم پس محرومم ساختیياشايد ديدی از غافلانم پس از رحمتت محرومم کردی يا شايد ديدی که با مجلس بيهودگان انس دارم مرا با آنها گذاشتی
خدايا اينا همش شرح حاله منه اما ((اين ستر الجميل)) من به ستار العيوبی شما دل بستم . خدايا تحويلم بگير ان شاالله عزاداریاتون قبول باشه.... یه حاجت توی محرم داشتم دعا کنید که استجابت شده باشه وگرنه... چند وقت پیش نشسته بودم وبه دوتا کبوتر نگاه میکردم (داشتن کبوتر در سیره پیامبر(ص) اومده وبا کبوتر بازی متفاوت هست!!! وسفارش شده) دیدم که چند تا کبوتر اومدن کنار قفس کبوترا نشستن واز دونه هایی که دور وبر قفس کبوتراریخته شده بود شروع کردن به خوردن. بکدفعه یه چیزی به ذهنم رسید که فکرم ومشغول کرده پیش خودم گفتم من تا حالا فکر می کردم این کبوترای خودشون هستند که توی بند هستند اما دیدم کبوترایی که آزاد هستند محتاج این دوتا کبوتر توی قفس هستند وبه طفیلی اونها یه غذایی گیر اونا میاد بعدش فکر کردم این مَثل اون هایی هست که دیندارند با اونایی که دین ندارن!!! اونایی که دین ندارن فکر میکنند از همه چیز آزادن اما خوب که توجه کنند می بینند اونها هم دارن به طفیلی آدمایی که توی حصار دین هستند روزی میگیرند! وزندگیشون به اونا بنده.پس نه تنها اونهایی که دین مدارند توی قل وزنجیر نیستند که آدمای بی دینند بی صاحبند!! شاید همه ماها شاید که نه حتما ما از صدقه سر امام حسین وائمه وشهدا امروز داریم نفس میکشیم شاید شاید که نه حتما! خدا فقط به خاطر علمای عزیزمون هست که سر ما بلایی نمیاره .شاید شاید که نه حتما...
عجيب دلم گرفته يك بغض يك دلگيري خدايا كمكم كن همين..!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:18 توسط یارخوش |
|
|
سلام خداي مهربون امشب مي خوام يه چيزايي وبگم كه شايد كمتر گفته باشم .
خداي مهربون مي خوام اينبار براي همه اون چيزايي كه بهم ندادي
ازشما تشكر كنم واسه همه آرزو هايي كه براورده نكردي هم مادي و هم معنوي
آخه من كي هستم كه آرزويي داشته باشم.... خداي نزديكم!
خيلي وقت ها فكر مي كردم وقتي سلام مي كنم شما از دستم نا راحت هستيد
وجوابم ونمي ديد اما حالا مي فهمم نه يه چيز ديگه هست
من هر چقدر كه بد باشم باز هم هر وقت سلام مي كنم
شما با مهربوني جواب مي ديد اما دريغ كه گوش من سنگين شده ونمي شنوه
آره سنگين از گناه !
خداي رئوف وزيبایم قسم به خودتون كه هر چقدر كه اين دنيا وآدما
وزرق وبرقشون اذيتم ميكنند هر چقدر نامردي مي كنند
بيشتر اميدم به شما بسته ميشه پس بذاريد همينطور آزارم بدن بذاريد
اذيتم كنه اين دنيا اونوقته كه من با اشك شوق ميام به درگاه شما و عاشقونه
ازتون امان مي خوام وميگم
الهم اني اسئلك الامان يوم لا ينفع مال ولا بنون الا من اتي الله بقلب سليم
وبعد سرم وميندازم پايين وبا اميد ميگم
مولاي يا مولا انت العزيز واناالذيل وهل يرحم الذليل الا العزيز
تند تند قدم بر مي داري انگارتوي يه مسابقه هستي سرت پايين ويه تسبيح دستت هرچي به دلت مياد سر زبون مياري هراز گاهي هم يه كمي سرت وبالا مياري وسريع دوباره پايين مي ندازي انگار كه شرم مي كني سرت و بالا نگه داري تا ميرسي به يه صحن خلوت وغريب مثل اسمش "" صحن قدس"" از اينجا خود به خود قدم هات سنگين ميشه دستت روي سينه ميچسبه ودونه هاي اشك غلط زنان گونه هاتو خنك مي كنند هر قدم انگار يه عمر طول ميكشه وارد راهرو مسجد گوهر شاد كه مي شي ديگه يه ذكر فقط به زبونت مياد كه صل الله وعليك يا علي ابن موسي الرضا(ع) هي تكرار وتكرار وتكرار تا يك دفعه يه گنبند زرد طلايي ميخكوبت مي كنه ونا خودآگاه به زبونت مياد السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا واونقدر اين سلام واشك ها ادامه داره تا جواب سلام وحس كني . وچه حالي داره اونوقت كه با تمام وجود حس مي كني يه آقاي بزرگوار بهت ميگه سلام عليكم! كاش ميشد بعد از اين جواب سلام آدم جون بده وبميره تا ديگه هيچ صدايي وهيچ حسي ودرك نكنه آره با همين حال خوش جلوي پاي آقا..!
امشب هم رفت من ماندم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 22:5 توسط یارخوش |
|
|
پارسال یه همچین وقت هایی با مادر و.....و دوستانمان وخانواده هاشون بلیط مشهد تو دستمون بود ....امسال هم دلم هوایی اون بارگاه ملکوتی شده هوایی اون مهربون که حرفامو بدون اینکه نگاه به پروندم بیندازه گوش میده اما امسال یه اتفاقی افتاده که دلتنگیم برای امام رضا چند برابر شده .. چند روزی هست که می خوام درباره دلتنگی خودم با آقا چند کلمه بنویسم اما از بعد ار اتفاقی که امسال برام رخ داد و دلم شکست هنوز حرفی نزدم تا امروز که می خوام با آقا حرف بزنم!!!! سلام آقای مهربون.... آقا جون یه حسی دارم که نمی تونم حرف بزنم انگار راه نفسم داره تنگتر وتنگتر میشه قلبم مثل اینکه از توی سینه ام داره بیرون میزنه ، میگن اسمش بغضه!!!! اسمش مهم نیست داره میکشتم!!! آقا دلم هوایی حرم شما شده،دوباره دلم تنگ صحن گوهر شادو انقلاب شده... آقای خوبم دوباره دلم هوای نشستن توی صحن جمهوری و خیره شدن به گنبد طلاییتون وکرده.. امام مهربون می دونم که من به قولهام وفا نکردم اما فرق شما با من توی همینه که شما به قولتون پایبندید پس بسم ا... پس دوباره با چشم کرم مثل همیشه به من نگاه کنیدو با یه اشاره جواز زانو زدن جلوی حرمتون وبهم عنایت کنید آقا از کرم شما دوره چون من بدم سراغم و نگیرید بابا معلم خوب اینه که به شاگردای بدش بیشتر برسه! آقای مهربان به مهربانیت قسم که منتظرم...
بعضي وقت ها ما آدمها از افرادي توقع داريم كه متاسفانه يا بيشتر از حد است يا اشتباه مي كرديم .اما حرمت نان ونمك ودوستي بيشتر از هر چيزي اهميت دارد كه من به آن اعتقاد دارم وپايبند خواهم بودديگران را نميدانم!!! كاش همه چيز را به راحتي فراموش نكنيم كاش!!!
خدا... آقا اجازه مبحث امروز ما خداست قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
وقتي که گرگ بره نما شد چه مي کنيد ؟ در معبدي که خاطره ها در عبادتند زميني... زخم دوباره باز شد و اياک نستعين مغضوب اين جماعت پر هيا هوي شدم نمیدانم شعر از کی هست توی دست نوشته های قدیمی ام یافتم..!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:50 توسط یارخوش |
|
|
گذشت. امسال هم گذشت.عجيب و پر از فرازو نشيب. ميداني بيشتر روزهايش دستهايم مشت ميشد زير چانه ام، نگاهم ميچسبيد به آسمان پشت پنجره، يک آه کشدار و حسرت آرامشي که هر روز فاصله اش با زندگيم بيشتر ميشد. اينها روزمرگيهايي است که روزگار در سالهاي جواني جاي يک زندگي پر از انرژي و آرزو به من تحميل کرده است. با من بازي ميکند و من دست خالي، دارم همه چيز را ميبازم . با خودم اما اين روزها ميگويم سال کهنه عبوس دارد ميرود تا سال جديد بيايد و زندگي پر از بوي بهار شود.سال نو مي آيد و من دلم ميخواهد پر از آرزوهاي خوب شوم.اما هيچ چيز يادم نمي آيد و خيلي وقت است که فراموش کرده ام بايد براي خودم چه بخواهم. ولي از خداي صبورم خواستم حال من و تو ديگران وهر کسي که به محبت زنده است و انسان است را دگرگون کند به بهترين احوال کاش بعد از اين ديگر دلي غماگين نباشد. کاش آرزوهاي خوب براي روزهاي خوب يادمان نرود. کاش يادمان نرود ديگراني هم کنار ما نفس ميکشند وفقط دلشان ميخواهد بدانيم که زنده اند شايد. فکر ميکنم آنقدر تنها هستيم که تنها نگذاريم کسي را، محبت ميورزم تا زنده بمانم.تا بدانم خداي درونم زنده است. که اگر تکيه ام به او نبود رمقي براي ايستادگي نميماند. شايد به شکرانه اش باز گرداند به من همه روزهاي شاد از دست رفته را. بيا تحول طبيعت و شادابي روزهاي در پيش را به فال نيک بگيريم و آرزو کنيم و ايمان بياوريم روزگار ما هم متحول ميشود.پس با من زمزمه كن : اي متحول کننده ي دلها و ديده ها اي تدبيرکننده ي روزها وشبها اي متحول کننده ي احوال حال ما را بگردان و متحول کن به بهترين حالها. آمين . همین..!
اینم خونه ی کپل که دلم نمیخواد دست هیچکس بهش برسه...بخرم؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:45 توسط یارخوش |
|
|
چشمهای خسته و بی رمقش به آرامی روی تصویر توی آئینه لغزید
در پس چهرهای که دیگر غبار سفید گذشت زمان بر آن نشسته بود
حسی شکست خورده تکاپو می کرد تا او را در دریای یاس غرق کند گذشت سالیان متمادی کم کم امید به وصل را به نیستی می کشاند
و او آنقدر فهم داشت تا این شکست را باور کند. او شکسته بود.
این حقیقتی بود که باید درک کرد. دست و پا زدنهای چندین ساله و امید های واهی اش نتوانسته بود جبر ناکامی را از پای درآورد.
و حالا بعد از دیدن برف سپید زمستانی بر سیاهی های سر و صورتش دیگر به این یقین رسیده بود که دنیا از عشق برای او سهمی قائل نشده است. " آری این حقیقت است و باید با آن کنار آمد دوران عشق به سر رسیده!" این حس کور و ناکام سعی میکرد تا او را به گوشه ای خلوت وتنها
و دل سر شار از نیاز و احتیاجش را به وادی یاس بکشاند.
جنگ دل و عقل مغلوب شد.تا جایی که دیده بود وشنیده بودهمیشه حق با دل بوده
و عقل با ضوابط خشک خود راهی در فطرت نیافته. اما اینجا این عقل بود که به فریادش رسید.
در این برهه از تاریخ اگر چه قسمت بسیار کوچکی بود اما به هر حال حق با عقل بود .
آیا انسانیت تو فقط در همین خلاصه می شود؟!
آیا به دلیل از کار افتادن یکی از نقاط زندگی باید کارگاه حیات را تعطیل کرد؟! عقل او را فرمان تسلیم داد . فرمان رضا وتوکل داد.فرمان سجود داد. "الهی وربی من لی غیرک" عقل گفت: آیا به خدایت اعتماد نداری ؟آیا افسارت را بدست دل می سپاری ،
که میخواهد تورا به ورطه ناسپاسی و یاس بکشاند؟
آیا پائین تر از خود را نمی بینی؟آیا راضی بودی که به قسمت کوچک زندگیت برسی
و این نعم فراوان را نداشته باشی ؟آیا اگر درصد ببندی به خالقت مدیون نمی شوی؟
آیا فکر نمی کنی که خالقت تو را فقط برای خود می خواهد؟
پس معطل نکن ! دل را فراموش کن .عشق را فراموش کن .
محبت را فراموش کن.بسوز وبساز.این سوختن در مقابل سوختنهای دیگر هیچ
کار آسانی است . بخاک بیفت.صبور باش .کار کن.
دنیایت رو به اتمام است.می گویی نه؟!پس دوباره در آئینه نظرکن!
همین!
داره بهار میاد سال جدید و عمری که گذشت...
آخیش کلاسها تمام شدو فردا آزمون ورودی بچه هاست..
کپل هم این روزها بیشتر برام وقت میذاره
از ماه اسفند خیلی خوشش میاد..! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:20 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|