![]() |
![]() |
|
گنجشک و خدا روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد . و سر انجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لب هايش دوختند ، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود « با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست» . گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي کسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست . سکوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند . خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتمتا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمين مار پر گشودي . گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود . خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي . اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد . این کلام قاصر من مخاطب خاصی دارد که خدا به دلش بیاندازد تا بیاید ـ هنوز مشغول امتحانات است مثل چی میخونه.... ـ۴روز دیگه تولدش هست حتما کاری میکنم سر بزنید باور میکنید تاریخ تولدشم دروغ بود! ـ آنقدر بدم میادبرای وبلاگم تاییدی بذارم که نگو اگه یک روز دیدی اینطوری شد به خدا من مقصر نیستم این دوست قدیمی...ولش کن بی خیال.. آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.! همین! ویل لکل همزه لمزه! وای بر هر عیب جوی هرزه زبان قران کریم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:37 توسط یارخوش |
|
اگرچه دوست به چيزي نمي خرد ما را به عالمي نفروشيم مويي از سر دوست بابا تو ديگه كي هستي؟..با دست پس ميزني با پا جلو ميكشي، اگه جدي جدي نمي خوايم،خب رك بگو! بي خيال من.اگه تو بخواي حاضرم تا آخر عمر ديگه ديدنت نيام. آخه ميدوني،تو رسم ما عاشقا ،رضايت معشوق از خود عشق مهمتره!!.. عشق من فداي يك لحظه رضايت تو،من به همين وضع عادت كرده ام، به بي وفايي معشوق و به.....من قانعم به همان گوشه چشمي كه از روي غضب به من ميكني،خوش خوشم. اما اگه مي گي نه،نرم دنبال كارم،پس يه لطفي به من بكن،من تو رو ببينم،تو اخم كن، دعوا كن ،تنبيه كن،سرزنش كن،بزنم،اصلا جلوي پاهات قربونيم، اصلا بذار هر روز صبح ببينمت ،فقط براي يه لحظه ..! اصلا تنها آرزومه،تنها اميدمه،الهي قربونت برم،قربون خودت،پدرت ،جدت و از همه مهمتر قربون خاك پاي مادرت،همون مادر رنج كشيده و پهلو شكسته ات، با تو ام مي فهمي؟ ميگي چرا مي گم تو؟نميگم شما؟براي اينكه دوست دارم.عاشقتم من نبايد بگم شما بايد بگم عزيز دلم.....!آره تو عزيزمي عمرمي،..همه ي هستي مني آره همين آخري از همه بهتره..... تو حجه ابن الحسني(عج) تمام هستي مني همين!....
وقتي که تو رفتي و مرا براي هميشه با آرزوهايم رها کردي آنگاه بود که فهميدم تو نيز هرگز من را دوست نداشتي هنگامي که شکستگي کمرم را به زير آرزوهايي که به تنهايي مي کشيدم،احساس کردم آنگاه بود که فهميدم تو نيز مرا فراموش کرده اي بعد از رفتنت غم فراق از تو را براي شبنم هاي گلبرگي گفتم اما بر زمين چکيد و در خاک فرو رفت براي گل سرخي گفتم اما پرپر شد بر روي يخ نوشتم اما آب شد غم رفتنت را غم دوري ز تو را به نسيم گفتم اما طوفاني شد و از من گذر کرد به باران گفتم اما سيلي شد و از من گذر کرد گويي هيچ کس طاقت دوري تو را نداشت وتنها من حامي خبر رفتنت بودم اما به سنگ که گفتم سکوت کرد گويي صدايم را نشنيد، برايش گريستم اما همچنان استوار بود. بعد از رفتنت ياد گرفتم که: نباشم يخ و گل و آب ونسيم که شوم سنگي و باشم يک سنگ در صبوري وسياهي سنگم وندانم غم دوري تو را چون سنگم منم آن سنگي که اگرم برگشتي از غم سنگي من سنگ شوي يا شوي شبنم ويخ وآب ونسيم که ازسنگي من هم سنگ شوي اين متن مخاطب خاص دارد توشهرغريب رها بشي..چه حالي داره ؟يه روز رهام كرد..!! بهم ميخنده ميگه تو عاطفي هستي نميتوني از اينجا بري !ولي من ناراحت ميشم و ميگم بايد برم... قول دادم عوض ميشم يا ميميرم...!!بالاخره هر كسي قسمتي داره نه؟! خداراشکر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:10 توسط یارخوش |
|
|
تملق هندوانه زیر بغل کسی دادن در فرهنگ لغت یعنی چاپلوسی و تملق کردن! حضرت مستطاب،مقرب درگاه،اولی الاولین،صاحب اختیار از صاحب الاختیار جناب مستطاب،فرشته مقرب درگاه الوهیت،...حضرت عزراییل،... خیلی چاکریم،دست بوسیم،نمک گذاریم،نوکریم،قربان قدمهایتان، نکند خدای ناکرده موقع تشریف فرمایی بر بالین این حقیر صغیر سرا پا تقصیر، اخلاق همیشه حسنه و خلق و خوی خوش و روی زیبایتان.... خدای ناکرده،زبانم لال به ما که رسید تبدیل شود به..........!!!! همین!
دلتنگ تر از آنم كه برايت بنويسم از حال و روز خويش ، روزها از پي هم مي گذرند و حسرت ديدار صد چندان مي شود از كنار اين واژه نيز مي گذرم و نامش را تقدير مي گذارم . اينجا اين روزها هوا هم نوا با من است يخ كرده و دل سرد مي سرايد و هر بار كه نام تو مي آيد همانند حس گرماي خورشيد وادارم مي كند كه بايستم و خداي را شاكر باشم همان خدايي كه هر از گاهي به شيوه ي خودمان صدايش مي كنيم و من هر بار براي صدا كردنش در برابر تو بخيل مي شوم . آسمان اينجا چند صباحي است گرفته است شايد باعث دلتنگي من هم همين باشد با تمام وجود دوست دارم آسمان را گريان ببينم تا شايد من نيز ... آه كه چقدر دلم مي خواهد گريه آسمان را لمس كنم و بر روي گونه هايم احساس كنم چقدر دلم مي خواهد هم نوا با باران بغضم را خالي كنم تا شايد سبك شوم از سنگيني زندگي !!! اين روزها بوي نم باران را بر هر چيزي ترجيح مي دهم اما گويي آسمان با آن همه عظمتش بخيل تر از چشمان من است ،هر چند که امروز در شهرمان خوب باریدهنوز هم گاه گاهي خيابان هاي بي انتها را با خيال با تو بودن طي مي كنم . آن روز زير آن درخت صد رنگ كه ايستاده بودم بي آنكه حركتي كنم صداي خش خش برگها گوشم را نوازش مي داد و اين خيال با تو بودن را صد چندان مي كرد . باز هم از پي روزها مي نشينم تا هنگامي كه آسمان ببارد و برايت بنويسم هرچند نوشته هايم ناشنيدني و ناخواندني باشد اما مي دانم كه صبور تر از آني كه دم بزني . دوست دار هميشگي تو یارخوش ااما دوستان تا برم چند صباحی هستم و تحمل کنید این روزها را که غنیمتی است عزیزی میگفت تو ازوطن دل نمیکنی ومن با بغض گفتم نمیشود کاش میدید..!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:13 توسط یارخوش |
|
|
هر کی بگه خدا تو زندگی دخیل نیست،من یکی باورم نمی شه! غیر همه چیزای ملموس و غیر ملموس که دیدم،دو تا مطلب کاملا ملموس برای وجود یه چیز ماوراالطبیعه،یا بقول غربیها متافیزیک دیده ام که شاید خیلیای دیگه هم دیده اند. یکی استخاره کردن و دیگری آیه آخر سوره کهف برای هر ساعتی که بخونی اتوماتیک و کاملا غیر عادی و مرموزانه مثل فنر از خواب می پری!؟ می گید نه،این گوی و این میدان،بسم الله! همین!
اینها ناله های یک عاشق نیست.اینها حرفهایی از سر بیکاری وبی دردی نیست. اینها واگویه های دل من است هر از گاهی برای یک دوست،یک رفیق،یک همراه همپا. یک رفیق یک گوشه دنیا فرسنگها دور از من که همین نزدیکی هاست سنگ صبور میشود برایم بی چشم داشتی،بی دیداری، بی که از من بداند حتی. حالا اندی میشود به گمانم.سالهایی پر از روزهای تلخ وشیرین. سالهای خاطره انگیز.سالهایی پر از فراز وفرود. ومن چقدر خوشحالم که دلم به یک مصاحب دلسوز گرم بود همیشه.این را میگویم چون توی زندگیم تقریبا هیچ وقت اهل دردودل وگلایه برای کسی نبوده ام. اصلا حالم به هم میخورد از این کار. میدانی دانستم که میشود بی دریغ همه احساسات خوب دنیا را از ورای فاصله ها نثار کسی کرد. دانستم دنیا آنقدرها هم تنگ نیست.وچقدر خوب است وقتی به واقع تنهایی ودلگیر،کسی هست گاهی از روزگارت بپرسد. دل به دلت بدهد.سنگ صبورت بشود. و بداند بابت همه محبتهایش فقط میتوانی به جان دوستش بداری وبرایش همه چیزهای خوب دنیا را از خدا بخواهی. دیدار میسر نشد.دلگیر نیستم.شاید قسمت اینطور اقتضا میکند. برایم همیشه همانی خواهی ماند که روز اول. دیده یا ندیده.به شنیدنت خو کرده ام. همیشه سپاسگزارم از اینکه مرا واین سیاهه ها را حوصله میکنی.همیشه ی روزگار، آرزومند آرزوهایت خواهم ماند. زندگی میگذرد با همه خاطره ها یاد دوستان نرود از دل پر محنت ما تو بدان هر جا که هستی تو بدان با هر که هستی آرزو دارم برایت زندگی باشد به کامت. این متن برای مخاطب خاصم که امید است بخواند!! ـ همین امشب خبردار شدم که باید بروم ردیف بشه وقتی داداش گفت من دنبال کارت نیستم یکی دیگه داره کا راتوردیف میکنه شرمنده شدم... خدا ممنونتم.. کاش او هم میفهمید که رفتنم به خاطر حرفها و قولهایم است که دادم!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:33 توسط یارخوش |
|
|
یکی به سلمان گفت: ریش تو بهتر است یا دم سگ؟... سلمان فرمود:اگه روز قیامت از پل صراط گذشتم، ریش من وگرنه دم سگ.!!! آره منم همینم.خدا عاقبتمونو به خیر کنه.می ترسم. واقعا که خیلی چیزا رو باید در خودم مرور کنم وگرنه....نمیدونم. خیلی از فحشایی که می شنوم هم راسته و هم حقمه. دعام کنید.ای خداااااااااااا........! میدونید خوب شدن آسان است . خوب ماندن مهمه. شیطونه و هزار دام.ظواهر دیگه منو فریب نمیده.آخوند؟رزمنده؟حزب اللهی؟مداح؟ چادری؟ سخنران؟عاشق.؟و..... نه !نه! هیچکدام برای من ضمانتی نداره. آدم؟! نبود؟! دیشب شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر و می گفت کز دیو و د د ملولم و انسانم آرزوست همین!
گر چه ميدانم بيشتر از همه چيز وصف تلخي مدام روزهايم شده . وقتي مينويسم برايت انگار دچار زمان نيستم.ساعتها پر از خلا ميگذرد وافکار مغشوش از ذهنم ميروند ومن ميمانم وهرانديشه وواژه اي که پل ميشود ميان من و تودلم اما پايان نوشته هايم ميگيرد که کلمات آنقدر بزرگ نيستند تا من همه تو را بدانم وتو مرا.وچقدر من وکلماتم ناتوانيم از تسکين آلام تو. دلم ميخواهد خسته نباشي.دلم ميخواهد آرامش با روزهايت عجين شود. دلم ميخواهد همان خياباني که افکارت را قدم ميزني در سکوت نيمه شبهايش ، خسته نباشد از اينکه اين همه روحت خسته است ومن که آخر اين حکايت هميشه مستاصل وناتوان فقط ميتوانم بنويسم هستم ، هنوز هم هستم وميشنوم وآرزو ميکنم برايت بهترينهاي روزگار را. اميدت را روشن بداروبدان روزي حکايت پايان همه اين خستگيها را اينجا قلم خواهيم زد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 21:41 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|