![]() |
![]() |
|
|
به نام خداوندی که زن را مایه ی آرامش قرار داد ! و به نام پیامبرش که دستان دختر خود را بوسید ! به نام اول مظلومی که که در فقدان یار خویش شبها در چاه می گریست ! و به نام آن شیر زنی که ام ابیها زهرای مرضیه شد !
یا غالبا غیر مغلوب یا صانعا غیر مصنوع یا خالقا غیر مخلوق یا مالکا غیر مملوک یا قاهرا غیر مقهور یا رافعا غیر مرفوع یا حافظا غیر محفوظ یا ناصرا غیر منصور یا شاهدا غیر غائب یا قریبا غیر بعید
انگشتهایم خمیازه میکشند
باید بنویسم.
این حرفها را نمیشود تحمل کرد،
بیشتر از این دردلم نگه دارم
ورم میکند و رنجم میدهد.
میروم کجا بروم؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 15:21 توسط یارخوش |
|
مرا كسي نساخت ،خدا ساخت، نه آنچنان كه "كسي مي خواست"، كه من كسي نداشتم. كسم خدا بود،كس بي كسان. او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست. نه از من پرسيد و نه از آن ـمن ديگرم ـ من يك گل بي صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دميد. و بر روي خاك و در زير آفتاب، تنها رهايم كرد. مرا به خودم واگذاشت. پروردگارم مهربان من، از دوزخ اين بهشت رهايي ام بخش! كسي را برايم آفريدي كه در او آرامش يافتم دردم درد بي كسي بود. دارم به حال و هواي اين شهر بهت زده دوباره عادت ميكنم ولي دلم اونجاست زير ناودون طلاش. تو مسجدالحرامش .واي از عرفات و جبل الرحمتش و شبهاي منا تو چادرها و چه زيبا بود رفتن با ماشينهايي كه سر نداشت وسوختيم زير آفتاب حرمش! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:3 توسط یارخوش |
|
|
زندگي قافيه شعر من است
شعر من وصف دلارايي تست در ازل شايد اين سرنوشت من بود مي سرايم به اميدي كه تو خواني ـور نه آخرين مصرع من ـقافيه اش مردن بود اين روزها خسته ام هر چه فرمول تو سرم بود تو مكه يادم رفت!!!! دارم دوباره درسها رو ميخونم عجب زندگي سخت است!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:3 توسط یارخوش |
|
|
مهربانترينم دارم مينگارم برايت،ميان تاريک شبي که شايد آرامشش تو را برده باشد تا بسپارد به سپيده صبح دل انگيز بعدي. و من که آرام ندارم وآنقدر هيجان توي کلماتم گنجانده ام که ميترسم خش خش کاغذ وقلم وکلمات لحظه اي آرامشت را از پس فرسنگها فاصله بر هم زند. دلتنگم اين روزها. دلتنگ زندگي، دلتنگ آرامش، دلتنگ روزهاي خوشبخت ديروز که نميدانم کجا وکي از روزگارم پر کشيدند. دلتنگ تو که نيستي واگر بودي شايد.......... . ميبيني اين شايدها ، اين نقطه هاي لعنتي ، اين فاصله ها وهر چه نميدانم ِ بين من وتو هم مرا به تنگ مي آورد. فشار اين روزها سخت ميفشاردم. زندگي سر سختي ميکند. صبوري هاي من ولي هنوز ته نکشيده. دستهاي خدا را روي شانه هايم حس ميکنم وکورسوي اميد هنوز آن دورها ميدرخشد. خسته ام اما ميدانم بايد بروم. بايد به سرانجامي برسد اين روزها.هستم و دلم ميخواهد زندگي کنم. گرچه زندگي هر روز سخت تر از ديروزها خستگيها وتنهاييهايش را به ساعتهايم ميبارد.گاه ميگريزم وگاهي........... . به تو که مي انديشم ،به روزگارت ،به روزهايي که گذشت، وتو که هنوز ايستاده اي محکم وانتظار ميکشي پايان تلخي اين روزها را ، چقدر دردهايم حقير مينمايد وشرمم مي آيد از اين شکوه هاي مدام. هنوز آرزو دارم روزي لبخندت را ببينم و چين هاي نگران پيشانيت را که ديگر مستاصل نيستند. هنوز آرزو ميکنم در يک قدمي ات بايستم وتو مثل هميشه خدا را کشدار وعميق صدا بزني ومن بخندم مثل هميشه وآرام شوم از لفظت، انگار تمام بغضهايم را فرياد کرده باشي. و............آرزو ميکنم کنار هم به جشن بنشينيم روزهاي شايد نه چندان دور خوشبختي را. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 16:16 توسط یارخوش |
|
|
دو تکه پارچه سفید وساده گرفتم بوی صبح عید گرفتم. از دست خدا دل جدید گرفتم من از خدا رسید گرفتم!!! چقدر قفل بر خودم بسته بودم تا حالافکر میکردم ما آدمها به ستاره ها نگاه میکنیم و اونا رو رصد میکنیم میدونید من به چشم خود دیدم که شبها ستاره ها چگونه حسرت وار به آدمهایی که به دور خانه ی معبودشان میگردند نگاه میکنند اونا یک کهکشان در روی زمین دیده بودند و این جای تامل داشت در بین الحرمین فر شته ها هم به گرد زائران میگشتنند و من گناه کار می نگریستم!!!! جایتان خالی خدادر سرنوشت همه تان قرار دهد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:38 توسط یارخوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|